خواب هشت ساله

این هشتمین سالی است که نوروز را، لحظه‌ی تحویل سال را، تنها و در اتاقی سرد سپری می‌کنم. از سرمایش شکایتی ندارم. غربت آدمیزاد را سرد می‌کند. از تنهایی‌اش هم حقیقتاً شاکی نیستم. تنهایی راحت‌ترم؛ خودمم و نیازی به ادا و اطوار نیست. راحت با خدایم دردودل کرده و به باد فضیحتش می‌بندم که ای خالق فلان-فلان‌شده، این چه سالی بود؟ از قضا به قدرت پناه بردم و از قدر به قضایت. پس رحمان و رحیمت کجاست؟ او اما با همان رحمت همیشگی‌اش، بهترین سال را رقم می‌زند، ولو این‌که این بنده‌ی نااهل، آگاه نباشد.

عید برایم اما همان لحظه‌ی آغاز سال جدید است و بس. مابقی‌اش رنگ و بوی متفاوتی ندارد. نه خیلی به دید و بازدیدهایش از اول رغبتی داشتم و نه اسکناس‌های قرمز و سبز جذبم می‌کرد. همه‌چیز برایم مصنوعی بود و هست. حالا هم که ۴۹دقیقه تا آغاز قرن جدید مانده، دوست دارم سنگ‌هایم را با خدایم وا بکنم، چشم‌انتظار صدای اصفهانی برای شنیدن «یا محول الحلول والاحوال» باشم و سال که گذشت، چشم‌هایم را ببندم. شاید بعد از هشت سال، بدون فکر کردن به چیزی خوابم برد…

خدایا! در سال جدید آن‌قدر توانمندم کن که محتاج نامردان نباشم.